به نام خدا
این روزا حال عجیبی دارم
البته این چیز تازه ای نیست... موجودات عجیب قاعدتا" باید حال عجیبی هم داشته باشن
اما این دفعه مهمه
به بودن و نبودن بستگی داره......
به طرز عجیبی با رفتن کنار اومدم .. دیگه بغضم نمی گیره ...
پیوند هام که بارها گفتم قرنهاست که گسسته..... هیچ دلبستگی زمینی باقی نمونده
روی آب ریشه زده بودم .. (آخی مثه نیلوفر) از اولم اومدنم به زمین اشتباه بود...
امروز غروب با سمیه و مژگان و زن فرعون کنار دریاچه بودیم.... من و مژی قبل از اومدن اونا کلی دچار یاس فلسفی شدیم و دون صفتی انسان معاصر رو متذکر شدیم...
تو راه به مژی گفتم به رفتن فکر میکنم به هجرت از زمین اگه مردم به خواهرم بگو...
و ازین چرت و پرتا..... مژِی گفت چند ماه پیش منشی شون همچین حرفی بش زده و بعد ازچند روز مرده...........
وووی ..!!! یهو نمیرم منم؟!...